تبليغاتX
عشق تاریک
عشق تاریک
دنبال سایه ها نگرد
 

قانون اول      :   هيچ قانوني وجود نداره

قانون دوم     :   همش كشك !

قانون سوم    :  موزيك يعني زندگي

قانون چهارم  :6 و 8 موزيك حساب نميشه !

قانون پنجم   : هركس گفت : ميخوامت ,تو چشاش نگاه كن !

قانون ششم : Good Bye Blue Sky

قانون هفتم  : حقيقت چيزي نيست كه بخواي باهاش بجنگي  

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 آذر1388 توسط وحید |

در راه بازگشت از سر كار :

 

خسته و كوفته از پله هاي  پل اومدم پايين ....

از روبرو داشت يه دختر به اصطلاح خوشكل ميومد.....

تا بهش رسيدم زدم زير خنده ...!

اونم تا ديد من خنديدم با من زد زير خنده .....!

بعد از كلي خنده برگشتم و به بالاي پل نگاه كردم !

ديدم دختره روي پل داره ميره ....!

ايني كه من باهاش خنديده بودم توهمش بود .......!

 

پ.ن 1 :  :)

پ.ن 2 : بادش بخير روزهاي اوج كامنت هاي وبلاگ ! :(

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 آذر1388 توسط وحید |

...................

.........................

.................................

نماز بخوانيد !

نماز بخوانيد !

نماز بخوانيد !

خب بسه ديگه بهشت جا نداره واستون قصر و كاخ درست كنيم !

-----

فلاني : سلام وحيد

وحيد :سلام

فلاني :

كارم رو از دست دادم ! بچم سل داره داره ميميره !

زنم فاحشه شده ! زندگيم داره نابود ميشه !

وحيد داداش  تو ميگي چيكار كنم ؟

وحيد: نماز بخون دعا بخون 455 روز  روزه بگير !

باشد تا رستگار شوي !

 

..........

...............

....................

 

:)   

 

.............................

فلسفیه این عکس !

 

پ.ن    : من كافر نيستم روشن بينم !

پ.ن 2 : تو اين پستم خيلي حرف بود ! 

پ.ن 3 :  پ.ن 1 :)

پ.ن 4 : .................!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 آذر1388 توسط وحید |

...................؟

............................!

....................................... :)

هميشه دوس داشتم و دوس دارم كه بقيه فكر كنن من تخسم..... !

دقيقا همين طوره ....!

هميشه دوس دارم بقيه.....

هميشه.....

هميشه.........

كوفت و هميشه ! .

مگه من دارم واسه بقيه زندگي ميكنم ......؟!

بگذريم.....!

گذشتيم......! :)

 

-----

هميشه از انتها به ابتدا ميرسم......!

از مرگ به خلقت !

از ذهر مار به كوفت ! نه كوفت به ذهر مار   :)

به اينجاي داستان كه ميرسي بايد يه سيگار روشن كني ! .......

ماربولوي پاي بلند  فيلتر دار دو رو خاش خاشي !  :)))

 

.........

 

از دوستاني كه ما رو از پيونداشون حذف كردن تشكر ميكنيم !

اصلا به روي خودتون نياريدا ناراحت نميشم !

 

 

پ.ن1: محو كتابي شدم كه دارم ميخونمش !

پ.ن2:شايد اين پست از اثرات اين كتاب باشه !

پ.ن3:هر كس كه بداند كه نميداند ندانسته كه مي داسته است نادان نيست ! :)

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 22 آذر1388 توسط وحید |

هر جمله اي رو كه ميشنوي اول بهش فكر كن ......

 

من ترجيح دادم كلاغ باشم تا طوطي !

 

.......

پ.ن 1: به اين جمله زياد فكر نكنيد چون نميفهميد چي گفتم  ! :)

پ.ن 2: هركس حيوان مورد علاقش رو نگه خيلي خره :)

پ.ن 3: چرا هر شهرستاني مياد تهران فكر ميكنه ما اينجا تو لس آنجلسيم ؟(فيس تعجب ! )

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 آذر1388 توسط وحید |

ساعت 6 صبح از خواب بيدار ميشم ...

يه نگاه به ساعت ميندازم....

يه نگاه به گوشيم ميندازم .......

10 تا ميس 20 تا اس ام اس...!

متن بيشتر اس ام اس ها هم اينه  : " خوب بخوابي عزيزم " !

ميرم صورتم رو ميشورم.........

ميام يه نگاه به خودم تو آينه ميندازم .....

از اول آرايشم رو تجديد ميكنم ......

حاضر ميشم و چكمه هاي جديدم رو ميپوشم و از خونه ميزنم بيرون ........

ميرسم سر چهارراه ...

نگاهم ميوفته به اون پسري كه هر روز سر چهارراه وايميسه تراكت پخش ميكنه.....

با خودم ميگم چقدر قيافش با نمكه ...!

منتظر ماشين ميشم تا بياد.....

يه بچه فشن مياد بوق بوق ميكنه ......

محل نميدم...

يه كم راه ميرم.....

اونم با ماشين دنبالم مياد......

يه كم كه از چهار راه و مردم دور شديم .......

برميگردم سمت ماشينش و اشاره ميكنم شيشه رو بده پايين.....

شيشه رو كه داد پايين تا مياد حرفي بزنه ميگم : چند؟

ميگه : هرچي تو بگي !

ميگم : 100 تومن 1 ساعت .....

ميگه چه خبره ؟

آروم استينم و بالا ميزنم و دستبند برليانم رو نشون ميدم ....!

ميگه : باشه !

ميام در ماشين رو باز كنم ميبينم مثل هر روز پسر تراكت پخش كن داره نگام ميكنه....

يه چشمك بهش ميزنم...

اونم نيشخند ميزنه.....

.........

..............

 

 

پ.ن : هركي فكر بد كنه ! :))

پ.ن2: اينجا اونجا است ! نه اينجا ايران است...

پ.ن3:همه از تهران بدشون مياد  واي واي واي (علامت زبون درازي)!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 آذر1388 توسط وحید |

شب نا آرام است ....

مرد سياه پوش آرام آرام نزديك ميشود.....

در چهره اش خشونتي ميبينم ...

به چهره ام زل زده .......

احساس ميكنم گرماي بدنم آرام آرام كاسته ميشود......

او با خود سرماي عجيبي همراه دارد .........

براي چند لحظه در فكر خودم فرو ميروم.....

كودكي خود را ميبينم كه چه شاد و شلوغ بودم.....

نگاهم را چند سانتي تكان ميدهم....

نوجواني خود را ميبينم.......

فكر ميكنم خوشگل بوده ام.........

دختراني را ميبينم كه مو هاي همديگر را ميكشند.....

گويا بر سر نوجواني من دعواست......

باز هم نگاهم را تكان ميدهم .....

به جواني ميرسم كه روي سن در حال اجرا كردن محبوب ترين آهنگش است.......

مردمي كه براي او آرام و قرار ندارند.....

نگاهم را تكان ميدهم......

قدرت جوان زياد تر شده و دنيا را روي انگشتانش تاب ميدهد.......

به دنيا ميگويد بگو غلت كردم...!

آري جوان مغرور شده !

نگاهم را چند سانت ديگر تكان ميدهم....

جوان مغرور حالا بزرگسال شده.......

با لباس سياه در حال حركت يه سمت نوجواني كه در فكر فرو رفته است.....!

به خودم مي آيم!

احساس ميكنم سرما آرام آرام روحم را ميمكد !

............

.....................

..............................!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 آذر1388 توسط وحید |
یه وقتایی من خر میشم .....

یه وقتایی تو خر میشی .....

یه وقتایی دو تامون ......

 

پ.ن : کوفت !

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 آذر1388 توسط وحید |
یه پسر 17 ساله که همیشه تنهاست !

یه پسر 17 ساله که اسیر غم هاست !

یه پسر 17 ساله که خواب نداره کسی رو !

یه پسر 17 ساله که فقط دیده بدی رو !

یه.....

من قدرتی در وجود خود دارم.... !

اما به وسایل هایی نیاز دارم !

یه روز همه واسه ی کنسرت بلیت میگیرن چون عکس من روشه ! :))

-----

دعوت به همکاری :

یه دختر میخوام که بتونه با صدای زیر زیر بخونه !

تست تلفنی هم میگیریم

هر کس خواست همکاری کنه نظر خ بذاره

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آبان1388 توسط وحید |

دوست دارم مثل نسیم باشم !

نه دوست دارم مثل شبنم باشم !

نه دوست دارم مثل نسیمی بشم که به شبنم میخوره !

اصلا بی خیال من خودمم !

میدونی الان تازه می فهمم نیاز یعنی چی !

تو چشماش نگاه کردم و گفتم چرا کار میکنی !؟

گفت : نمیدونم !

گفتم تو این مدتی که با هم بودیم از من راضی هستی ؟

گفت : هی !

گفتم : فکر میکنی من یه بچه سوسولم ؟

گفت : اولش که اومدی اره ولی الان نه !

باهاش دست دادم و محل کارم رو ترک کردم !

- - - - -

من یه زخم کهنه ایه توی دلم                            جوونی کردم نه اندازه توی پدر

دوران کودکیمم گذشت با تاب و سرسره              اما حالا یه جوونم که سانسور شده

بپا اب نشه :))

پ.ن 1 : من برگشتم ! :)

پ.ن 2 : فردا یکی از مهمترین روزای زندگیمه !

پ.ن 3 : هیچوقت سنگی بر نداشتم که نتونم پرت کنم ! رو پاهام وایسادمو الانم مرد شدم !

پ.ن 4 : .................

پ.ن 5 : هدف هدف هدف هدف !

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 آبان1388 توسط وحید |
درباره وبلاگ

خیلی مسخرست!!!

این که تمام وقتت

رو دنبال چیزی

باشی و وقتی پیداش

میکنی بگی:

چقدر "مسخرست!"
آخرين مطالب
آرشیو
دوستان
پيوندهاي روزانه
Blog Skin